غوطه ور شدن در شعور الهی
با سلام... تجربه دیگری که بهم
دست داد...غوطه ور شدن در می الهی بود... در شعور الهی...و
شناور شدم در چیزی مایع مانند... و لذتی وافر داشت...و
خیلی شارژ کرد تن و روانم را... از خداوند سپاسگزارم
که چنین تجارب زیبایی را برایم آشکار میکند... عشق است خداوند و روح
القدوس
محو شدن
با سلام...
یکی دیگر از تجارب
بسیار زیبایی که داشتم حالت محو شدن بود...
برای یک فرد که مبتلا
به تالاسمی مینور بود درمان فرستادم...
یک دفعه حالتی عجیب
بهم دست داد که تا یک ساعت ادامه داشت...
در سرخوشی عظیمی
بودم...در رها شدگی...تا ساعتی در خود نبودم...
یعنی گویی بودم اما
نبودم...نمیدانم چگونه وصفش کنم...
الان هم که دارم این
را مینویسم باز در همان حالت هستم...
در سکوتی عمیق...در
بی ذهنی...رهایی کامل...
و به من گفتند در ملکوت به رویت باز هست داخل
شو!
امیدوارم ذهن و
تفکرات شما هم اینتریونیورسالی شود...
و این را درک
کنید...و به شما هم نشان دهند...
عشق است
در بزن
آنقدر بجویید تا بیابید...آنقدر در بزنید تا باز شود...زیرا هرکه درخواست
کند بدست خواهد آورد...
هرکه جستجو کند خواهد یافت...و هرکه در بزند،در به رویش باز خواهد شد...
یوغ من
بیایید نزد من؛ ای تمام زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید.یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید زیرا ملایم و افتاده دل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت.چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.
پودر شدن در هستی!
یکی از تجاربی که
برایم جالب بود تجربه رهایی کامل بود... یعنی یک دفعه در جسم
نباشی...بدون مکان...بدون زمان... پودر شوی در هستی... برای داشتن این تجربه
نیاز به خالی بودن از هرچیزی هست... برای لحظاتی باید
تمام ذهن را گذاشت کنار...تمام کلمات... باورها و عقیده ها...به
رهایی کامل نیاز هست...بی مرز بودن... او مدام میگفت رها شو
از کلمات و باورها... و اگر لطف او شامل
شما شد میتوانید تجربه کنید... حتی تجربه گشت و گذار
در فضای نامحدود هستی! البته کمی ترس مرا در
بر میگیرد...و حس منفجر شدن مغز به من دست داد... اما خیلی تجربه
والایی هست... و بعد از بازگشت از
این تجربه آرامش عمیقی مرا فرا گرفت... البته،کمی گیج و منگ
شده بودم... اما صفای خاصی
داشت... در کل باید دیوانه
بود و نترس... اگر نمیترسی امتحان
کن!
تجربه
پیش از آنکه در مورد
چیزی قضاوت کنی...تجربه اش کن...
فقط
تجربه...تجربه...تجربه
خلاص
کلمات؛ توان انتقال مفاهیم و ادراکات را ندارند...
خلاص شو از واژه ها...
شستشوی ادراک
دو روز قبل مدام این
برایم تکرار میشد...
بشوی اوراق اگر همدرس
مائی که درس عشق در دفتر نباشد
و
آن نقطه خاموشی در
حرف نمی گنجد برطاق فراموشی بگذار کتاب اول
یک روز کامل برایم
خواندند...یعنی باید هر چه میدانستم از ادراکم پاک میکردم...
تکرار...
سالها قبل،دوستی برایم کتابت کرد این
قسمتی از کتابتش بود!
"بگذار
دستت تنها برای بیان حقیقت بجنبد
و
آن قلمی که در کودکی هدیه گرفتی را پیش رویت بگذار"
و بعدها
این برای من آمد که تکرار همان بود...
"کلک
مشکینت نهان است...عیانش ساز..."
ادعونی
درود...
دیروز این قسمت از
آیه ای برای من آمد...
گشتم و معنایش را
یافتم...
ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ
مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم
خیلی شبیه به این
دریافتم بود:مرا بخوان و در من بمان...
رهرو
رهرو حق باش
تیشه و توشه!
و او گفت:
خودت باش...
و او گفت:
اگر خودت
نباشی...از هستی دریافت نخواهی کرد...پس خودت باش...
کلک مشکین...
و او گفت:
کلک مشکینت
نهان است...عیانش ساز...
گرفتار...
و او گفت:
گرفتار...چرا بازآمدی؟
تبلیغات

